محمد نوری: از معروف ترین خوانندگان پاپ ایران بود که ماندن را به رفتن ترجیح داد و خوشبختانه مشکلات زیادی برای ادامه فعالیت پیدا نکرد. هرچند موسیقی با چالشی سخت رو به رو شده بود و به هرحال محدودیت ها وجود داشت، اما او تا سال ها تنها صدای پاپ ما بود.
استاد نوری سال هاست که تدریس می کند و شاگردان بسیاری پرورانده. او مدتی هم در شورای تصمیم گیری موسیقی اداره ارشاد فعالیت داشت و خیلی از خوانندگان امروز، تجربه تست عملی برای کسب مجوز صدا، در حضور او را داشته اند.
و بالاخره انتظارها به پایان رسید و سال گذشته در همایش «چهره های ماندگار» از نوری تجلیل شد. آوازی که آن شب جشن خواند، تا مدت ها از رادیو و تلویزیون پخش شد؛ آنقدر که ذوق ملت را از این تکرار بی منطق کور کردند!
محمد نوری که فرزندی هم ندارد، عاشق محله قدیمی اش است و سال هاست در حوالی نظام آباد زندگی می کند. این روزها می توانید او را در کوچه «مهندس» خیابان بهار ملاقات کنید؛ جایی که اگر آب مروارید لعنتی بگذارد، در کلاس های آواز، با شاگردانش خوش است.
فریدون فروغی: استثنای بزرگ این گروه. کسی که با وجود محبوبیت بسیار در میان مخاطبان و تلاش
بی حدش برای گرفتن مجوز کار، هرگز موفق به از سر گرفتن فعالیت نشد. آنقدر ماند و غصه خورد تا مرد و خیال همه را راحت کرد!
فروغی از نظر عوامل رژِیم پهلوی «خواننده ای ناراحت» بود و یکی- دو دوره ممنوع صدا شد. با بالا گرفتن آتش انقلاب، ترانه های حماسی بسیاری خواند و حتی در سال 58 آلبومی با کارهای متفاوت از پیش، منتشر کرد (شبهه کنسرت «با آغازی نو»). چندی بعد، مثل بقیه همکارانش خانه نشین شد و دیگر هیچوقت نتوانست درست و حسابی بخواند. یعنی در حالی که سال های بعد به سایرین مجوز انتشار آلبوم و برگزاری کنسرت دادند، او همچنان مغضوب ماند و بی کار. البته در انتظار مجوز، ساخته های جدیدش را آماده کرد که جز در کنسرت های کوچکی در جزیره کیش، موفق به اجرای آن ها نشد.
او برای گذران زندگی، در خانه پدری اش در تهرانپارس، به صورت محدود شاگرد می پذیرفت. چندی هم در رستوران هتل «آنا»ی کیش، حین غذا میل کردن ملت، برایشان آواز می خواند. و حیف که «دختری به نام تندر» هم یک هفته بعد از مرگش اکران شد؛ فیلمی که ترانه «دچار» را برای تیتراژ پایانی اش خوانده بود و اتفاقاً مورد توجه شدید تماشاگران قرار گرفت.
با تمام این ها، حتی اصرار خواهرش «فروغ» که مقیم آمریکاست هم هرگز فریدون را برای رفتن وسوسه نکرد. البته یک بار برای مذاکره و بررسی پیشنهاد شرکت تولیدی معروفی در لس آنجلس، به دوبی رفت. ولی خیلی زود برگشت و از او نقل می کنند که گفته بود: «دلم داشت می ترکید. طاقت دو- سه روز دوری از ایران را ندارم، چه برسد به رفتن دائم!»
اما مهم ترین جمله فروغی درباره مهاجرت، این بوده: «مگر می توانم تمام داشته هایم را بگذارم توی یک چمدان و از اینجا بروم؟»
فرهاد مهراد: پس از انقلاب کمتر خبری از او به گوش می رسید. هم خودش تمایلی به مصاحبه و ظاهر شدن در انظار عمومی نداشت و هم گفته می شود همسرش «به دلایلی» دلش نمی خواست فرهاد با آشناهای قدیم رفت و آمد کند. البته این حرف های درگوشی را «اسفندیار منفردزاده» در مصاحبه با یک رادیوی فارسی زبان علنی کرد!
خدابیامرز مهراد در دهه شصت آلبوم «خواب در بیداری» را منتشر کرد که همه کارش را خودش کرده بود، از نواختن پیانو تا خوشنویسی جلد آلبوم. بعد همان کارها را با کیفیت ضبظ و تنظیم بهتر بیرون داد، «برف» را هم خودش منتشر کرد ولی گویا آلبوم «وحدت» - که هزار بار انتشار مجدد داشته- را یک نفر که به نشر آثار بی اجازه مولف و بی مجوز ارشاد معروف است، در آورده.
یک کنسرت کوچک هم در تهران داشت و مگر یک بار آنهم اجرای کنسرت کلن، در کارنامه فرهاد کار خارج از وطن دیده نمی شود. یعنی او هم از آن دست خواننده ها بود که هیچ کشوری را با ایران عوض نمی کرد. حتی برای استراحت و این حرف ها هم همینجا را ترجیح می داد!
به قول خودش همه حرف هایش را در ترانه هایش زده؛ مثلاً آنجا که می گوید: «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم...» این عشق او دروغ نبود، ژست نبود، از روی ناچاری نبود. همین است که وقتی برای درمان مجبور شد به فرانسه برود و از بد حادثه همانجا فوت شد و بعد از کش و قوسی عجیب، سنگ مزارش را در گوشه ای گم کار گذاشتند، دل همه برای غربت فرهاد سوخت.
او هپاتیت c گرفته بود و هزینه درمان گران بود. با این حال به شدت در مقابل کمک گرفتن از دیگران مقاومت کرد. کبدش ناکار شده بود، نباید آب می خورد. خواهرش می گوید: «لیوان آب را می گذاشت مقابلش، فقط نگاه می کرد...» دل همه مان سوخت برای گلوی سوخته فرهاد.
و بالاخره پس از مدت ها محرومیت و عذاب، صدای خش دار فرهاد برای همیشه خاموش شد و غیر از کارهای منتشر شده اش، تنها مقداری صدای شعرخوانی و کارهای بی کیفیت دیگر که از او به جا مانده بود، با قیمتی بالا توسط خانواده اش به بازار فرستاده شد.
بابک بیات: این آهنگساز تازه مرحوم، پیش از انقلاب هم موزیک فیلم می ساخت ولی بعد که بساط پاپ برچیده شد، کاملاً به دنیای سینما اسبابکشی کرد. البته وقتی دوستان در تهرانجلس جا افتاده و به انتشار آلبوم فکر کردند، اولین گزینه شان برای گرفتن ملودی، بابک بیات بود. از این نظر، او جزو اولین کسانی به حساب می آید که از ایران به هنرمندان مقیم آمریکا خوراک دادند.
استاد بیات چون با صداوسیما هم همکاری می کرد، طبیعتاً نمی توانست از اسم واقعی خودش برای آهنگ های آنطرف استفاده کند. بنابراین، اسم «باربد» را برگزید که پیشتر هم یک بار انتخاب کرده بود: وقت پدر شدن، برای پسرش!
بابک بیات گرچه بیشتر شهرت خود را در سه دهه گذشته به دست آورد، اما همان وقت ها که رفتن مد شده بود هم آنقدر آهنگساز مهمی بود که نرفتنش جالب به نظر برسد.

عبدالرضا کیانی: بگذارید همان «مازیار» صدایش کنیم. او هم جوان مرد. ماند و همینجا مرد.
در خلال سال های ممنوعیت و بی پاپی، او هم مثل اغلب آن همکارانش که ماندند، به تدریس خصوصی موسیقی می پرداخت؛ آواز درس می داد. بیزینس غیر هنری اش هم خرید و فروش اتومبیل بود.
در سال های ابتدایی انقلاب، آلبومی به نام «گل گندم» با صدای او و شعرخوانی «منصور تهرانی» منتشر شد که تا الان بارها و بارها تجدید نشر شده. اما با وجود پیشنهادهای خوبی که از آنطرف می رسید، مازیار در ایران ماند و داشت روی آلبومی تازه کار می کرد که اجل مهلت نداد و کار به صورت ماکت اولیه باقی ماند. سال 78 یعنی دو سال پس از مرگش بود که وکیل خانواده کیانی موفق به دریافت مجوز شده و «کودک قرن» را منتشر کرد. برای آماده کردن این کاست به شکل یک آلبوم واقعی، زحمت فراوانی کشیده شد؛ ولی امکانات فنی آن روزها در حدی بود که آخرش ضعف صدابرداری را کاملاً نشان می داد.
سال گذشته هم بالاخره دو آلبوم از آثار قدیمی مازیار به بازار آمد تا هواداران صداهای خاص، از خوشی سیراب شوند.
سیمین غانم: خانم غانم با تمام هنرمندهایی که در زندگی مان دیده ایم یک فرق اساسی دارد؛ آنهم این که اگر ندانی، عمراً با دیدن اش متوجه بشوی که هنرمندی، چیزی است!
ظاهرش اصلاً نشان نمی دهد. مثل همه زن های هم سن و سال خودش است، تازه از نوع خیلی ساده و معمولی اش. حتماً می دانید که به دلیل منع خانواده، او تا وقتی ازدواج نکرده و همسرش نخواسته، آواز نمی خوانده است. بعد هم هیچوقت به خواسته های بازار تن نداده. به میل کنسرتگذارها حجابش را برنداشته. خلاصه همیشه سنگین و رنگین بوده است.
شاید به همین علت بوده که در جریان سال های ابتدایی انقلاب، وقتی برای ادای توضیح درباره فعالیت های پیشینش فراخوانده می شود، ماموران با او برخورد خوبی می کنند و به قول خودش احترامش حفظ می شود. مهاجرت؟ حرفش را هم نزنید! از کسی که علیه تمام کلیشه های رایج دنیای حرفه ای اش عصیان کرده بود، جز این هم انتظار نمی رفت. او ماند و انتظار کشید، تا روزی که وقت اش فرا برسد. روزی که شاید خودش هم انتظارش را نداشت، اما او سیمین غانم بود؛ نمی شد قدرت صدایش، نوستالژی ترانه هایش و اشتیاق هوادارانش را نادیده گرفت.
حالا هم گرچه بچه هایش در خارج از کشور زندگی می کنند، ولی هنوز به دل کندن از ایران راضی نمی شود. البته می رود، ولی زیاد نمی ماند؛ فقط همین اندازه که برای مهاجران ایرانی کنسرتی بگذارد و بچه ها و نوه هایش را ببیند. نوه هایی که وقتی ازشان می پرسد: برایتان چه سوغاتی بیاورم؟ جواب می دهند: «نوار آواز مامان سیمین بیاور!»
کوروش یغمایی: خانواده از دم هنرمند یغمایی، در سه دهه گذشته، ماجراهای عجیب و غریبی را تجربه کردند. مثلاً می گویند «کاوه» (پسر بزرگ کوروش) وقتی که مدرسه می رفت، به دلیل نسبت خانوادگی اش بارها از مدرسه اخراج شده است!
یغمایی از جمله خوانندگانی بود که خیلی زود برای اجرای کنسرت در خارج از کشور چمدان هایش را بست و باز خیلی پیش تر از بقیه توانست آلبوم مجاز بدهد؛ در سال های آغاز تلطیف فضای سیاسی- اجتماعی مملکت، «سیب نقره ای» او به شدت فروخت و هنوز یکی از بهترین کارهای او به شمار می آید.
یغمایی این روزها در انتظار انتشار آلبوم تازه اش است که می گوید توی ارشاد گیر کرده و نمی داند کی مجوز خواهد گرفت.
ضمناً در تمام این سال ها شایعه همکاری پنهان یغمایی با ممیزی موسیقی و جلوگیری از فعالیت بعضی خوانندگان قدیمی، به خواست او، شنیده می شده؛ که البته در حد همان شنیده ها و شایعه باقی مانده است.
اکبر گلپایگانی: از سال 58 که فعالیت او ممنوع شد، تا 13 سال بعد که در آمریکا به روی سن رفت؛ عملاً هیچ کار قابل ذکری در زمینه هنری نکرد. اما تا سال 82 تلافی اش را درآورد و تا توانست در اروپا و آمریکا و ژاپن و... کنسرت اجرا کرد. در این سال بالاخره مجوز ارائه آلبوم را هم گرفت و دو کاست «مست عشق» و «عقیق» را به بازار داد.
این آلبوم ها با استقبال مناسبی رو به رو شدند، اما نه آنقدر که هوادارانش شلوغ کردند و مثلاً گفتند رکورد فروش موزیک در ایران را شکسته است. البته از این حرف و حدیث ها زیاد شنیده می شود؛ مثلاً این که «ابراهیم تاتلیس» از گلپا دعوت کرده با هم کنسرت بگذارند و...!
اکبرآقا گویا هتلی به نام «شاهین» در شهر اشتوتگارت آلمان دارد و الان خانه اش در فرمانیه تهران است. عاشق پارک جمشیدیه است و مثل قدیم ها ورزشکار. کف مرتب!

جواد یساری: به به! کشتی گیر سابق، بچه میدان شاپور. در خیابون مهدی خانی مغازه دارد و به قول خودش چهل سال است که کار اصلی جوادآقا فروش لوازم منزل است و خوانندگی برایش یک عشق بوده فقط!
او هم از دسته خوانندگان کوچه و بازاری به حساب می آید، اما هیچوقت مثل آغاسی بخت این را پیدا نکرد تا صدایش از رادیو و تلویزیون ایران پخش شود؛ نه پیش و نه پس از انقلاب.
یساری درباره وضعیت فعلی اش اعتقاد دارد بی دلیل ممنوع الصداست، چون: «من کارام همه خانوادگی بوده. من عین این جوونا بلد نبودن از اون جور کارا بخونم!»
چند سال پیش که آلبومی از تازه ترین کنسرت او در خارج منتشر شد، هرجا می رفتی صدایش را می شنیدی. مخاطب جواد و غیرجواد هم نداشت، همه گیر شده بود. بعد هم که CD تصویری اجرایش در یکی از مراسم مذهبی بین ملت دست به دست شد و همه لذت اش را بردند...
سال گذشته جواد یساری مدتی را هم در کاباره «کوچینی» هتل «سندراس» دوبی به اجرای برنامه پرداخت. این مکان، به همت جناب «محمد خردادیان» (همان وقت که بالاخره آزاد شده و از ایران رفت) راه اندازی شده است. خلاصه جمع یاران جمع است؛ یک لاله زار تازه، آنهم در قلب ممالک اخیراً رونق یافته با پول توریست های ایرانی!
نعمت الله آغاسی: با این که او موفق شد اولین خواننده لاله زاری لقب بگیرد که از سد شورای موسیقی پیش از انقلاب گذشته و صدایش از رادیو و تلویزیون ملی ایران پخش شود، ولی پس از انقلاب «نعمت نفتی» تنها در کنسرت های خارج از کشورش بود که اجازه داشت دستمال به دست گرفته و نوای «آمنه، آمنه» اش را سر بدهد.
کنسرت هایی در شهرهای مختلف اروپا و آمریکا برگزار کرد؛ از جمله مجموعه برنامه ای با عنوان «شبهای لاله زار»، همراه با دو خواننده هم تریپ اش یعنی «حسین موفق» و «ایرج مهدیان».
تا این که سه سال پیش به مناسبت یکی از اعیاد مذهبی، برای اولین و آخرین بار پس از انقلاب اجازه دادند در تئاتر «پارس» (واقع در لاله زار، جایی که فعالیت اش را از همانجا آغاز کرده بود) روی سن برود. اما این برنامه با چنان حاشیه هایی همراه بود که دیگر نشود حتی حرف کنسرت آغاسی را زد!
او در آن سال های آخر عمر، حال و روز جسمی خوبی نداشت. موقع بازگشت از یکی از سفرهای خود به خارج از ایران، دچار عارضه سکته قلبی و مغزی شد و مدت ها به کمک صندلی چرخدار حرکت می کرد. تا این که بر اثر سکته قلبی، در 66 سالگی، در کرج درگذشت؛ جایی که چلوکبابی معروف او پاتوق هواداران متعددش بود و حالا توسط بچه هایش اداره می شود.
گفتنی این که یکی از پسران او به نام «علیرضا» راه پدر را ادامه داده و مثل او می خواند، مثل آقانعمت.
حسین خواجه امیری: معروف به «ایرج». از شاخص ترین خوانندگان پیش از انقلاب که صدایش را در فیلم های بسیاری - مثلاً با لبخوانی های فردین- شنیده بودیم. او ماند و انتظار کشید تا اواخر دهه هفتاد که بالاخره موفق شد علاوه بر کنسرت هایی که چند وقت یک بار در خارج از کشور می گذاشت، در یکی از شهرستان های خودمان هم برنامه داشته باشد.
سه سال پیش همراه با پسرش «احسان» آلبومی به نام «من و بابام» را ارائه کردند که این آغاز موفقیت های پسر و شروع دوباره پدر بود. تا امروز هفت آلبوم مجاز از ایرج منتشر شده که بهترین شان «برنامه گل های تازه، شماره 8» و «برگ سبز، شماره 220» هستند.
اردیبهشت ماه امسال، وقتی بعد از 28 سال موزیکی با صدای او از شبکه فرهنگ رادیو پخش شد، این اتفاق با استقبال شدید هوادارانش مواجه شد. خدا خوش صداهای مملکت را برای دوستدارانشان نگه دارد، آمین.
منبع:ماهنامه «نسیم هراز»، شماره ۲۲