تبليغاتX
نتایج پیش بینی بازیهای لیگ برتر ایران

نتایج پیش بینی بازیهای لیگ برتر ایران

بررسی فوتبال ایران وجهان + گریزی به اخبار غیر ورزشی

قاصدك

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب

قاصدك
هان،
ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

                                        مهدي اخوان ثالث

دانلود شعر با صدای شاعر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 14:21  توسط محمد  | 

استیگماتا (Stigmata)

داستان پس از دیدن فیلمی با همین نام آغاز شد همانند رمز داوینچی. استیگماتا واقعیت دارد یا خیر؟ استيگماتا پديده ايست كه در تعدادي از قديسين مسيحي مشاهده شده و هيچ توجيه علمي قانع كننده اي برایش وجود ندارد. در اين حالت آثار زخمهايي، مشابه زخمهايي كه موقع به صليب كشيدن مسيح بوجود امده بود، روي بدن شخص ظاهر ميشود. روی دستها و پاها (جای سوراخ شدن با میخ) پشت بدن (زخمهای ناشی از تازیانه)روی سر (تاج خار دار) و  پهلو(جای اصابت نیزه).

اولین بار تجربه این هدیه ویژه قدیسین نصیب فرانسیس قدیس از آسیسی (1226-1182میلادی)شدکه در 1224میلادی در ورنا-ایتالیا گزارش شده است.

پس از آن تا پایان قرن نوزدهم 300مورد و تا پایان قرن بیستم 500 مورد از استیگماتا که بعدها به اشخاص عادی نیز نازل شده بود گزارش شده اند...

تحقیق و بررسی افرادی که دچار استیگماتا شده اند را به خودتان واگذار میکنم اما مختصری در مورد پدر پیو یکی از قدیسانی که دچار استیگماتا شده است:

 پدر پيو (Padre Pio)

فرانچسكو فوريونه (Francesco Forgione) در 25 ماه مي سال 1887 در دهكده كوچكي به نام پيه ترلچينا (Pietrelcina)، در جنوب ايتاليا به دنيا آمد. پدرش چوپان بود. او از همان كودكي تصميم به رياضت كشي گرفت. زماني كه سنگي را به عنوان بالش در نظر گرفته بود و روي سنگها ميخوابيد، توسط مادرش سرزنش شد. او تا ده سالگي كشاورزي ميكرد، پس از آن به چوپاني گله كوچكشان مشغول شد

در سال 1897، پس از گذراندن يك دوره سه ساله در يك مدرسه عمومي ، با شنيدن صحبتهاي راهب جوان دوره گردي كه صدقات مردم را جمع ميكرد، جذب زندگي در صومعه شد در پانزده سالگي ملبس به لباس راهبان فرقه فرانسيس شد و نام برادر پيو به وي اطلاق گردید.

با وجود بيماري جسمي، خيلي زود تحصيلاتش را به پايان رساند و در سن 23 سالگي به مقام كشيشي (پدر پيو) رسيد. پس از آن به علت شديد شدن بيماري ريويش، براي شش سال به زادگاه و كنار خانواده اش بازگشت. او همچنين از تب هاي بالا نيز رنج ميبرد.

علائم نامرئي استيگماتا كه بعدها باعث شهرت وي گرديد، ظاهرا از همان دوران شروع شده است. در نامه اي كه وي به استادش در سال 1911 نوشته، او دردي را كه به مدت يكسال در وجودش حس ميكند را شرح ميدهد:"ديشب برايم اتفاقي افتاد كه نه ميتوانم توضيح دهم و نه ميتوانم بفهمم. در كف دستم علامت قرمزي به اندازه يك سكه، ظاهرشد كه در مركز آن درد شديدي حس ميكردم. درد در دست چپم بسيار بيشتر بود، طوريكه هنوز هم ميتوانم آن را حس كنم. همچنين در پاهايم نيز دردي حس ميكنم."

اين علائم در 20 سپتامبر 1918 به صورت زخمهايي در دستها، پاها و سمت چپ سينه اش ظاهر ميشود. وي در نامه اي چگونگي بوجود آمدن آنها شرح ميدهد. به گفته وي بعد از عبادت صبگاهي او احساس خواب آلودگي زيادي ميكند كه با حس آسودگي و آرامش غير قابل وصفي همراه بود. در اين حال او شخصي كه از دستان، پاها و پهلويش خون ميچكيد را مشاهده ميكند.هنگامي كه از خواب بلند ميشود، دستان، پاها و پهلوي خود را غرق در خون ميبيند. دردي كه تا پايان عمرش، يعني 50 سال بعد تحمل ميكند.

اين عكس در 19 آگوست 1919 به دستور مقامات ارشد، از پدر پيو تهيه شد. در اين عكس وي 32 ساله است و يكسال از واقعه استيگماتا گذشته است

گذشته از درد بيماري و درد اين زخمها، وي ميگويد كه هر از چندگاهي از حملات شيطاني نيز رنج ميكشده.در جولاي 1964 چند تن از راهبه ها پدر پيو را در حالي روي كف اتاقش ميابند كه به شدت مورد حمله قرار گرفته بود و حتي روي پيشانيش نيز آثار بريدگي بوجود آمده بود، به طوريكه تا چند روز قادر به گفتن ذكر دعا نبود.در نامه ديگري كه از وي به جا مانده، او نوشته است كه بارهاي مورد حملات شيطان قرار گرفته كه ذهن و فكر او را با پيشنهادات شيطاني پر ميكرده و قصد نا اميد كردن او از رحمت الهي را داشته است.

در طي سالهاي آخر عمرش، گفته اند كه وي حتي به اندازه يك طفل نيز غذا نميخورده و اين درحالي بود كه از پنج زخمش همواره خون ميچكيد در طي اين 50 سال او تنها دو ساعت در شبانه روز ميخوابيد و هيچگاه به تعطيلي هم نرفت.در 23 سپتامبر 1968 پدر پيو در آرامش درگذشت. از اطاق وي تا مدتي پس از مرگش، بوي خوشي همانند بوي زخمهايي كه 50 سال آزارش دادند، مي آمد.

پزشكاني كه بدن وي را معاينه كردند، در كمال تعجب هيچ آثار زخم و خوني روي آن پيدا نكردند. تمام زخمها بهبود يافته بود و هيج آثاري از خود بجاي نگذاشته بود. در مراسم تدفين پدر پيو جمعيتي بالغ بر صدهزار نفر شركت كرده بودند.

در 16 ژوئن 2002 هنگامي كه در ميدان سنت پيتر واتيكان، پدر پيو را ملقب به قديس ميكردند، جمعيتي بيش از نيم ميليون نفر حضور داشتند.

 نبش قبر پدر پيو در سال 2008

کليساي کاتوليک براي آنکه ثابت کند چه کسي قديس واقعي است و چه کسي مدعي، پس از گذشت 40 سال از مرگ راهبان، جسد آنها را از قبر بيرون مي کشد. جسد قديس پيو فاسد نشده و هيچ اتفاقي براي آن نيفتاده. مسوولان کليساي سن جيوواني جسد سن پيو را داخل اتاقک شيشه يي به نمايش گذاشته اند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 1:30  توسط محمد  | 

هديه ویژه کريسمس بابانوئل به اسرائیل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 2:49  توسط محمد  | 

دنیای کتب دبستان ما

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 14:22  توسط محمد  | 

برگي ديگر در پرونده دكتر عوضعلي كردان وزير كشور!.

برگي ديگر در پرونده دكتر عوضعلي كردان وزير كشور!.

بله ما باید احمقانه از این انسانها حمایت کنیم و آنها را ناجی خود بدانیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 23:37  توسط محمد  | 

احمدی نژاد: بيش از دولت قبل برق توليد کرده ايم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 18:41  توسط محمد  | 

کافه مشاهیر!

 کافه داری، از آن کارهاست که آدم را قلقلک می دهد. البته نه خود کافه دار جماعت را، بلکه آن ها که به این کار عشق و علاقه دارند را!

بنابراین، تعجبی ندارد که ببینیم بین هنرمندان - که معمولاً پرچمدار کافه نشینی هم به حساب می آیند و از علاقه آن ها به این پدیدهء نو زیاد گفته شده- چند تایی اسیر وسوسهء راه انداختن کافی شاپ و داشتن کافه ای با سلیقه خود، شده اند.

اما اگر هنرمندان خارجی سراغ تاسیس رستوران های زنجیره ای می روند (مثل سیلوستر استالون و آرنولد شوارتزینگر)، اینجا امور شکمی بیشتر به عهدهء ورزشکاران گذاشته شده؛ مثل فرشاد پیوس و احمدرضا عابدزاده، که فروشگاه فست فوود دارند. فرشاد فلاحت زاده، که در کرج نان داغ- کباب داغ دارد. یا حسین رضازاده، که در گلشهر یک شعبه آیس پک به نامش ثبت شده و...

هنرمندها همیشه وجه لطیف و زیباشناسانه هر کاری را در نظر می گیرند. آن آرنولد و رامبو هم نه هنر دارند، نه مغز! خلاصه اگر «قدرت الله ایزدی» (رشید) بازیگر تئاترهای طنز و «پیتزا رشید» معروفش در اصفهان را نادیده بگیریم، می شود گفت اغلب هنرمندان از قانون بالا تخطی نکرده و اگر عشقی سراغ کار دیگری رفته اند، کافه داری را انتخاب کرده اند. اینکه گفتیم «عشقی» چون خیلی ها هم هستند که بر خلاف سوژه های این مطلب، فقط برای درآمد خوبش، چراغ خاموش کافه زده اند و صدایش را در نمی آورند؛ خوب، برای آن ها درآمد کافه به عشقش می چربیده لابد!

 

 کافه تئاتر

«بعد از انقلاب که فضا مناسب نبود و من و همسرم بیکار شدیم، گفتیم بالاخره باید یک جوری زندگی مان بچرخد. بیاییم یک کافه بزنیم...» این حرف های «محمد صالح علا» هنرپیشه قدیمی است که پس از مدت ها ممنوعیت، چند وقتی ست دوباره در قامت مجری به تلویزیون برگشته. او که ترانه سرایی، اجرا در رادیو و کلی کار دیگر را هم به صورت جدی و هم زمان دنبال می کند؛ عنوان اولین کافهء بعد از انقلاب را از آنِ «کافه تئاتر» خودش می داند: «آن موقع از این خبرها نبود؛ این همه کافه کجا بود؟ فقط ما بودیم و هزار و یک مشکل.»

تعریف می کند که برای گرفتن مجوز تاسیس، چه مصائبی را تحمل کرده اند و مثلاً آن وقت ها صنفی با این عنوان وجود نداشته که بشود به آن رجوع کرد. بعد هم مشکلاتی که کم نبودند و چند وقت یک بار دامن شان را گرفته و بارها به تعطیلی موقت کافه منجر شده. اما خب، توی آن سال ها همین کافه نعمتی بوده برای خیلی ها: «آقای... با عروسک هاش برای بچه ها نمایش می داد، خانم... شعر می خواند، هر روز اینجا برنامه ای داشتیم.»

هرچند این روزها در کافه تئاتر خبری از آن برنامه ها و شور گذشته نیست، اما هنوز خیلی از هنرمندان و کافه نشین های قدیمی را می شود در آن دید. خود صالح علا هم وقت هایی که بیکار باشد، مستقیم می آید اینجا. وقتی می رسد هم بیکار نمی نشیند و به قول خودش ظرف می شوید، میزها را دستمال می کشد و خلاصه در امر کافه داری با «حسین جان» اش مشارکت می کند. این حسین آقا، برادر محمد و مرد شریفی ست که علاقه شدیدی به فوتبال دارد. قبلاً «نوری» - خواهرزاده استاد- هم بود که حالا دیگر دو سه سالی است مستقل شده و برای خودش در جردن کافه زده.

کافه تئاتر هم در خیابان جردن است؛ درست تهِ «سرخه بازار». فضای داخل این کافه نیمه روشن و نوستالژیک است. کلی عکس زرد شده از گذر زمان توی دکور پشت بار کافه هست که هنرپیشه های مختلف و از جمله جوانی های خود محمد صالح علا در آن ها دیده می شوند. میز و نیمکت ها چوبی اند و سیاه رنگ، البته با نقش و نگار مفصلی بر روی میزها که حاصل سال ها یادگاری نوشتن مشتریان است: آقا، می گذارید بچه ها پوست از کله میزهایتان بکنند؟ دعوایشان نمی کنید؟

- دعوایشان بکنیم؟ نه نه... حسین جان، کسی را دعوا می کنید؟

حسین آقا: نه، کاری به کسی نداریم!

- اصلاً این میزها را رنگ کردیم برای همین کار.

گویا این نقش ها حتی نظر «عباس کیارستمی» را هم جلب کرده و او قصد استفاده از آن ها در یکی از کارهایش را داشته است. آن ستون شبه تاریخی و کاشی های عجیب و قدیمی که توی دیوار کار گذاشته شده هم دیدنی اند. صالح علا می گوید: «این ها را از مصافت های خیلی دور گذاشته ام پشتت موتور گازی - که آن وقت ها داشتم- و آوردم. یکی شان را توی حمام خرابه ای در قم پیدا کردم.»

موقع خروج از کافه تئاتر، حسین جان زنگ زورخانه ای را به شدت به صدا در می آورد. عزت زیاد!

 

 کافه مشکی

به قول جوان های این دوره و زمانه، اسم خفنی دارد. چی را می گوییم؟ همین کافی شاپ «بلک شاپ»، که از اسمش پیداست مال «رضا صادقی» خوانندهء مشکی پوش است. بعد از به کرسی نشاندن اینکه «مشکی رنگ عشقه» و تب پیراهن مشکی و پرچم مشکی و کلی چیز مشکی دیگر، کافه مشکی هم لازم بود دیگر.

این کافی شاپ نبش خیابان «اوستا» (حوالی میدان شیخ بهایی) قرار دارد و خود استاد هم معمولاً شب ها در آن حضور پیدا می کرد؛ با هواداران گپ می زد و گاهی هم با آن عصا و اوضاع، باهاشان می رفت فوتبال. دوآتشه های شیفتهء او، می گویند دریبل هایش را موقع بازی باید دید. ما هم موافقیم، جداً باید دید.

اینکه از فعل ماضی برای این کافه استفاده می کنیم، دلیل دارد: بلک شاپ مدتی است بسته شده. اینکه چرا و آیا باز این پاتوق مشکی باز می شود یا نه، سوالی است که بر ما هم مجهول مانده. درباره کافی شاپ آقا رضا حرف و حدیث زیاد بود. شاید باور نکنید، اما بین ملت شایعه شد که مثلاً آب معدنی های این کافه هم مشکی اند. یا اینکه کنار تابلوی پروانه کسبش نوار سیاه رنگ زده اند، مثل عکس جوانان ناکام! اما تا آنجا که ما دیدیم، فقط رنگ میز و صندلی های بلک شاپ بلکی بود؛ مثل کافه تئاتر. گرچه اینجا هم مثل اغلب کافی شاپ های دیگر همه چیز نو و شیک انتخاب شده و از آن نوستالژی ناب و کم یاب خبری نبود.

به گفته نزدیکان صادقی، قرار است شعبه دوم بلک شاپ هم به زودی در جهانشهر یا عظیمیه کرج (که مشکی پوش آنجا کلی هواردار دارد) افتتاح شود. خوش به سعادت بچه های کرجی، البته در صورتی که عمر این یکی به کوتاهی شعبهء اول نباشد!

 

 کافه خندان

به گفته «حمید خندان» خوانندهء پاپ، کافه «پاپ» با 135 متر وسعت، بزرگ ترین کافی شاپ مجوزدار و ثبت شده در تهران - بلکه کل ایران- است. او همچنین خودش را اولین خواننده ای می داند که کافه دار شده است: «بین بچه های همکار، من اولین کسی بودم که چنین کاری کردم. الان می بینید که خیلی های دیگر هم کافی شاپ زده اند یا در فکر تاسیس کافه هستند.»

بهمن سال 85 بود که کافه پاپ در خیابان شریعتی، کنار بیمارستان ایرانمهر کار خودش را آغاز کرد و از همان ابتدا می شد خیلی از چهره های آشنا را در آن ملاقات کرد. جدا از خود حمیدخان که معمولاً هر روز عصرها در کافه دیده می شود؛ کسانی مثل بروبچه های تیم والیبال هنرمندان (که خود خندان هم عضو فعال این تیم است)، ایرج نوذری، امیر نوری، حسین استیری، مهدی مقدم، پویا امینی، امین زندگانی و خانم ها آرام جعفری، نگار فروزنده، نگین صدق گویا، بهنوش بختیاری و... از پاتوق نشینان ثابت این کافه هستند و اغلب می شود چندتایی از آن ها را دید که دور هم جمع و به گفتگو مشغولند. به گفته صاحب کافه، اصلاً دلیل اصلی افتتاح اینجا همین نکته بوده: «راستش ما دنبال پاتوق مناسبی می گشتیم که در آن جمع شویم و همدیگر را ببینیم. گفتیم حالا که اینطور است اصلاً خودمان جایی را راه بیندازیم که مال خودمان باشد و تویش راحت باشیم. اینجا هم محل خوبی است و رفت و آمد به این منطقه راحت است و هم فضایش تقریباً آماده بود؛ برای راه اندازی کافه تغییرات کوچکی لازم داشت.»

وسعت این مکان و هنری بودن جو باعث شده که از کافی شاپ خندان (که خودش هم سابقهء بازیگری در یکی- دو کار سینمایی را دارد) به عنوان لوکیشن چند کلیپ موزیک، فیلم های نود دقیقه ای و حتی سینمایی استفاده شود. اگر از حمید خندان دلیل انتخاب این جای بزرگ را بپرسید، می گوید: «اصولاً از کار کوچک خوشم نمی آید. همیشه دوست دارم کارهای بزرگ انجام بدهم و وقتی خواستم کافی شاپم را راه بیندازم هم این در نظرم بود که باید کافهء من تک باشد.»

دکوراسیون پاپ شیک و باکلاس است. اغلب مشتریان هم از قیمت های این کافه راضی اند، البته به نسبت کافی شاپ های سایر هنرمندان که صورتحساب اغلب شان هوش از کله آدم می پراند!

 

 کافه فیلم

شاید از همان موقع ها که وقت های بیکاری اش را در «کافه شوکا» می گذراند، وسوسهء کافه داری به جانش افتاده بود. نمی دانیم. فقط می دانیم که حالا «علی مصفا» هم به جمع کافه دارها پیوسته است.

طبقه بالای «سینما جمهوری» جای دنجی هست که حالا به نام کافهء مصفا و همسرش «لیلا حاتمی» شناخته می شود. ماجرا از اواخر همین پاییز گذشته شروع شد. اما خبر راه افتادن کافه که در شهر پیچید، علی آقا صلاح دید در اینباره توضیحاتی بدهد: «این تریا در حقیقت کافی شاپ نیست. بلکه ما تصمیم گرفته ایم كه در طبقه بالای سالن سینما جمهوری فیلم های مستند و زبان اصلی نمایش بدهیم و در كنار این كار، كافه تریایی هم برای پذیرایی مهمانان و علاقه مندان در نظر گرفته ایم. اما تاكید ما بر كار فرهنگی است.»

به گفته مصفا قرار است نمایش این فیلم ها همراه با جلسات نقد و بررسی باشد و در هر جلسه میهمانان ویژه ای حضور داشته باشند. البته تا اینجا هم چند جلسه برگزار شده و گویا برنامه به همین روال ادامه دارد. این زوج هنرمند معتقدند: «محل این کافه جایی از شهر قرار گرفته كه می تواند مخاطب های جدید و علاقه مند به سینما را جذب كند، به خصوص كه هم به تئاتر شهر و هم به دانشگاه نزدیک است. امیدواریم با بیش تر شدن حركاتی از این قبیل، وضعیت سینمای ایران بهبود پیدا کند و سینماها با جذب مخاطبان جدید، جانی دوباره بگیرند.» خدا کند. فعلاً که با ممنوعیت استعمال سیگار در اماکن عمومی، خود کافی شاپ ها هم از رونق افتاده اند و دیگر به بهانه «قهوه و سیگار» نمی شود مخاطبی جذب کرد.

راستی، علی آقا و لیلا خانم اسم بامسمای «آنتراک» را برای پاتوق سینمایی شان انتخاب کرده اند.

 

 کافه مخفی

شایعه کافی شاپ دار شدن «بهرام رادان» زود رنگ واقعیت به خود گرفت. وقتی قضیه به مطبوعات کشیده شد و یک نشریه جوان پسند گزارشی در اینباره نوشت؛ دیگر همه مطمئن شدند که «آقا بهرام هم بعله»!

اسم این کافه «ویونا» است، از اواخر تابستان سال گذشته راه افتاده و در خیابان پاسداران قرار دارد. جزئیات آدرس را هم بنویسیم؟ اگر خیلی طالبید، توی کوچه «دشتستان دهم» می توانید پیدایش کنید. اما عزیزان زیاد ذوق نکنید؛ این کافه یک جای معمولی است مثل بقیه کافه ها، حالا گیریم که جزو شیک و پیک ها و چنین و چنان ها. اما کافی است بدانید حتی زمانی که کشیدن سیگار ممنوع نشده بود هم در این کافی شاپ دودی ها جایی نداشتند. آخر کافهء بی سیگار هم می شود؟ همان عبارت «کافی شاپ» بیشتر به همچین جایی می آید!

ضمن اینکه نه تنها خبری از خود رادان در این مکان نیست، بلکه از او هیچ تصویر و نشانه ای جز چند مجله که عکسش را روی جلد چاپ کرده اند، در این کافی نمی بینی. از این هم بالاتر، اگر از گردانندگان محل بپرسی: خودش کو؟ خودشان را به آن راه می زنند و می گویند: کی کو؟!

آن ها مدعی اند کافی شاپ به شخص دیگری تعلق دارد و فقط: «بهرام رادان زیاد می آید اینجا. همین!»

بر خلاف کافه های صالح علا و مستر بلک، در ویونا رنگ های روشن غالب اند و مثلاً دیوارها کرم و صورتی و این ها هستند. میز و صندلی ها هم به رنگ قهوه ای و خلاصه همه چیز مثبت پسند و قشنگ. چرا خمیازه می کشید؟ برویم سراغ بعدی... اما یک ثانیه صبر کنید! دوستان اشاره می کنند همین یک مدت پیش کافه ویونا از پاسداران به جردن منتقل شده. نگران وقتی که پای خواندن این قسمت گذاشتید نباشید؛ تنها تغییر همین جا به جایی جغرافیایی است و کافی شاپ مورد نظر درست همان شکلی است که قبلاً بود.

 

 کافه دوقلو

«حمید عسگری» از آن خواننده هاست که شانسش زد و کارش گرفت و در مدت کوتاهی به یکی از پر کارترین های موزیک پاپ مملکت بدل شد. بازار این برادر آنقدر داغ شد که حتی در جشنواره موسیقی فجر کنار قدیمی هایی مثل «خشایار اعتمادی» یا گروه باسابقه و محبوبی چون «آریان» برای او جا باز کردند. ضمن برگزاری کنسرت در شهرهای مختلف، کیش، همراه «محمدرضا گلزار» در دوبی و...

اما موفقیت های سریع عسگری به عالم موسیقی پاپ ختم نشد. او سال گذشته در بیزینس و کاسبی غیرهنری هم موفق بود و اخیراً زده روی دست رضا صادقی و موفق شده دو کافی شاپ بزند؛ یکی در شهرک غرب که اسمش «ناشناس» یا «بی نشان» یا مخفی یا نمی دانیم چی است، و دیگری در گوهردشت کرج قرار دارد و اسمش را گذاشته «راندوو». این یکی از آن جهت یادمان مانده که انصافاً اسم قشنگ و بامسمایی است: راندوو در زبان فرانسه یعنی: میعادگاه، محل قرار.

می گویند در همین مدت زمان کوتاه، این کافی شاپ های زنجیره ای حسابی کارشان گرفته و به پشتوانه شهرت و محبوبیت عسگری میان نوجوانان، درآمد خوبی نصیب او کرده است. ما که بخیل نیستیم، نوش جانش. به شرط اینکه دوباره کنسرت های بی کیفیت برگزار نکند!

 

 کافه کتاب

«Il bar sotto il mare»؛ زور نزن، ایتالیایی نوشتم! این نه اسم یک کافهء واقعی، بلکه عنوان اولین و تنها ترجمه فارسی از نوشته های «استفانو بننی»، نویسنده و روزنامه‌نگار ایتالیایی است که چندی قبل با ترجمه «رضا قیصریه» به بازار آمد.

«کافه زیر دریا» یک مجموعه داستان است که اکثر کارهای آن به طنز نوشته شده، اما کلاً همه جور سبک و زبانی را در آن می شود یافت کرد. یک داستان شاهکار هم دارد به اسم «امداد فوری و کیف آرایش» که قصهء عشق پسر و دختری است به همان نام ها که خواندید!

البته برای گنجاندن این مورد در لیست کافه های هنرمندان، فقط به اسم این کتاب استناد نشده و دلیل محکم دیگری داشتیم. توجه کنید: این استاد بننی، کلی کتاب دیگر هم دارد که توی اسم همه شان واژه «کافه» هست. مثل: کافه ورزش، کافه کتاب، کافه رویا و...

ضمناً خود رضا قیصریه هم کتاب «کافه نادری» را نوشته تا ادلهء ما کامل شود.

حالا که حرف کتاب شد این را هم بشنوید که اخیراً رمان «کافه پیانو» نوشتهء «فرهاد جعفری» صاحب نشریهء مرحوم «یک هفتم» هم به بازار آمده. کتابی که قهرمانان آن یک عدد راوی (لابد خود فرهادخان) و دختر خردسالش «گل گیسو» هستند!

 

 کافه کافی شاپ

این یکی یک کافی شاپ کاملاً هنری است. به عبارت صحیح تر، راستش اصلاً کافه نیست! «کافی شاپ» اسم آلبوم پاپی است با صدای «سعید شجاعی» که همین چند ماه قبل منتشر شد.

عنوان آلبوم هم از آهنگی به همین نام گرفته شده که یک فرق اساسی با سایر تراک های کاست دارد؛ و آن اینکه به صورت دو صدایی و با همخوانی آهنگساز و تنظیم کنندهء کار یعنی «محمد پورجعفری» اجرا شده. درباره این آلبوم فقط می توانیم اضافه کنیم که ترانه هایش را خود خواننده گفته است. همین و تمام.

اما محبوبیت نام کافی شاپ را دست کم نگیرید. پیش تر، یک گروه 10 نفره پاپ با نام «وندا» (به خوانندگی امیر مددخانی و آرتام ضیایی) هم اسم اولین آلبوم شان را «کافی شاپ» گذاشته بودند. این آلبوم در تابستان سال 83 منتشر شد.

 

 کافه انتظار

اگر جناب «گودو» می آمد، دیگر نه کسی انتظارش را می کشید و نمایشی به این نام (در انتظار گودو، نوشتهء ساموئل بکت) اینقدر معروف می شد؛ و نه دیگر کافه ای به این نام در خیابان انقلاب تهران داشتیم. پس خوب شد که نیامد!

کافه گودو در قرقِ بچه های دانشجو است. فضای خاکستری و سردی دارد، اما بین هوادارانش به شدت محبوب است و به دلیل نزدیکی به دانشگاه و تئاتر شهر، بیشتر مشتریانش را اهل هنر تشکیل می دهند که نگفته، از ظاهرشان مشخص است. خب چنین کافه ای متعلق به چه کسی می تواند باشد جز یک هنرمند، آنهم از نوع تئاتری؟

«همایون غنی زاده» از چندی پیش که گودو را راه انداخته، محبوبیتی دوچندان پیدا کرده و بروبچ جداً دعایش می کنند.

 

 کافه ادبیات

اگر «شوکا» نرفته باشید و اصلاً اسم این کافه هم به گوش تان نخورده باشد، پس بعید است بدانید کتابی به نام «حوالی کافه شوکا» هم منتشر شده. یا اینکه چند سال پیش بر اساس این نمایشنامهء «یارعلی پورمقدم»، نمایشی در تئاتر شهر به روی صحنه رفته است.

کافه شوکا قدیمی ترین کافی شاپ مجتمع خرید خیابان گاندی است. حالا طبقهء بالای این مجتمع پر است از کافه های رنگارنگ و شلوغ، با دکورها و مشتریان عجیب و غریب. اما بین کافه روهای حرفه ای، هنوز هم شوکا انتخاب اول است؛ هرچقدر هم که کوچک و تنگ و باریک باشد، هرچقدر هم که شلوغ پلوغ باشد، باز عده ای هستند که بیرون به انتظار بایستند تا جایی باز شود و بروند چند دقیقه نوستالژی بازی. اینجا تابلوهای کوچکی هست که نظرگیرترین شان کاریکاتورهای اهدایی برادران نیستانی (مانا و توکا) و «آروین» از فضای کافه شوکا، به حساب می آیند.

«کیا» کار راه انداختن مشتری ها را بر عهده دارد و خود یارعلی هم همیشه حاضر است و معمولاً دارد با یکی یا چندتا از مشتریان ثابت سر کتاب یا چیز دیگری که مربوط به ادبیات باشد، بحث می کند. کتاب و مجله هم تا دلت بخواهد هست: اغلب نشریات ادبی به گیره آویخته شده اند و یک قفسه کتاب هم هست که بین شان علاوه بر حوالی کافه شوکا، «یادداشت های یک قهوه چی» از نوشته های خود پورمقدم را می شود پیدا کرد.

«توکا نیستانی» از مشتریان ثابت قدم اینجاست. چند نفر از عکاسان هنری و مطبوعاتی از جمله «پیمان هوشمندزاده» هم همینطور. کسانی چون «محمود دولت آبادی» هم زیاد در شوکا دیده می شوند. کلاً همهء مشاهیرِ کافه رو گذرشان به اینجا افتاده؛ حالا گیریم که این روزها پاتوق های هنری فراوان شده اند و دیگر دیر به دیر به شوکا سر می زنند...

 

 کافه دیگران

تا آنجا که ما خبر داریم، «ابوالفضل پورعرب» هم از خیلی وقت پیش در شمال و نزدیک ویلایش یک جایی به اسم کافی شاپ داشت. البته اگر بشود روی مکانی که کلوچه و مربا هم می فروشد، اسم کافی شاپ گذاشت. حالا نمی دانیم هنوز هم هست یا نه...

ضمناً یادمان رفت استثناء فوتبالیست ها را هم ذکر کنیم؛ «علیرضا منصوریان» بازیکن قدیمی تیم آبی پایتخت (که در جریان بازی منجر به قهرمانی استقلال در جام حذفی، از مستطیل سبز خداحافطی کرد) هم کافی شاپ دارد.

منبع

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 16:22  توسط محمد  | 

استقبال مردم كهگيلويه و بويراحمد از رييس جمهور

 

 آقای رئیس جمهور در حق من ظلم شده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 13:47  توسط محمد  | 

شعر حافظ روی دیوار مهدکودکی در اروپا

به نظر شما شعر فوق کدام بیت حافظ است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 15:47  توسط محمد  | 

رئیس سابق فیفا: کسینجر نتیجه فینال جام جهانی 1974 را رقم زد

خبرگزاري انتخاب : ژائو هاوه لانژ رئيس پيشين فدراسيون بين المللي فوتبال فيفا گفت جامهاي جهاني 1966 انگليس و 1974 المان به نفع ميزبانان اين مسابقات دست کاري شده بود.

بر اساس این گزارش به نقل از خبرگزاري المان از ريودوژانيرو هاوه لانژ در مصاحبه اي اختصاصي با روزنامه برزيلي فولها دي سائوپائولو که در شماره روز پنجشنبه اين روزنامه منتشر شد گفت بر خلاف تصور عمومي مسابقات جام جهاني 1978 که در ارژانتين برگزار شد به نفع ارژانتين دست کاري نشده بود.

هاوه لانژ 92 ساله گفت ارژانتين در جام جهاني 1978 تيم خوبي در اختيار داشت تيمي که موفق به شکست دادن هلند شد.

عده زيادي بر اين باورند که پيروزي شش بر صفر تيم ملي ارژانتين مقابل پرو در مسير دست يابي به مقام قهرماني در مسابقات جام جهاني 1978 در زماني که ديکتاتوري بر اين کشور حاکم بود نتيجه‌اي دست کاري شده بود.

به گفته هاوه لانژ که طي سالهاي 1974 تا 1998 رياست فيفا را بر عهده داشت تيم پرو در مسابقات جام جهاني 1978 با بازيکناني که براي سومين بار در جام جهاني شرکت مي کردند و سن همگي انها بيش از 30 سال بود و از نظر فيزيکي از کارايي لازم برخوردار نبودند حضور داشت.

به گفته هاوه لانژ برزيلي که معتقد است شرايط در جامهاي جهاني 66 المان و 74 المان متفاوت بود و برنامه‌اي براي اسيب رساندن به برزيل جريان داشت.

وي گفت در سال 1974 من به رياست فيفا برگزيده شدم انتخاب شدن به عنوان رياست فيفا و قهرماني در جام جهاني بيش از حد زياد بود.هاوه لانژ براي توجيه شکست دو بر صفر تيم ملي برزيل مقابل هلند را در جام جهاني 1974 به موضوعات مختلف سياسي، اقتصادي و ورزشي اشاره کرد.

وي گفت هلند در مورد نفت مشکلاتي داشت اين کشور هيچ نفتي نداشت زيرا قميت نفت خيلي بالا رفته بود و در هلند دوچرخه توليد مي شد. من هرگز ان را فراموش نمي کنم . اين هنري کيسينجر وزير خارجه وقت امريکا بود که براي حل اين مشکل به انجا رفت وي براي تماشاي مسابقه تيمهاي برزيل و هلند به ورزشگاه رفت و استنلي روز رئيس وقت فيفا داور مسابقه را از کشور المان انتخاب کرد داوري که پنجاه ساله بود.

هاوه لانژ گفت انتخاب اين داور به برزيل اسيب رساند در اين بازي برزيل با نتيجه 2 بر 0 شکست خورد داوري که مدافع برزيل را از زمين مسابقه اخراج کرد.

هاوه لانژ در مورد مسابقات 1966 انگليس نيز گفت اطمينان دارد داوراني که براي بازيهاي تيم برزيل در اين مسابقات انتخاب شدند به گونه بود که به ضرر اين تيم و به نفع تيم ملي تيم ميزبان و تيم المان باشد.

وي گفت اعضاي تيم ملي برزيل در اين مسابقات تقريبا همانهايي بودند به در جام جهاني 1962 به مقام قهرماني دست يافته بودند. در ان سال سر استنلي روز انگليسي رئيس فيفا بود کشوري که ميزبان مسابقات جام جهاني 1966 بود.

هاوه لانژ گفت سه مسابقه برزيل مقابل پرتغال، مجارستان و بلغارستان را سه داور و شش کمک داور قضاوت کردند که شش تن انها انگليسي و دو تن الماني بودند. به نظر شما چرا اين اتفاق افتاد. اين به خاطر خراب کردن تيم برزيل بود که اين کار را کردند پله اسيب ديده از زمين مسابقه خارج شد.

هاوه لانژ در ادامه افزود تيم هاي فيناليست چه تيمهايي بودند؟ المان و انگليس . چرا بازيهاي بزريل را تنها داوران الماني و انگليسي قضاوت کردند. به نظر شما اين عجيب نيست. من از شما مي پرسم ايا انگليس تا کنون موفق شده دوباره به مقام قهرماني جام جهاني دست يابد؟ ايا تا کنون انگليس به مقام قهرماني ديگري دست يافته است؟ اين شرايطي است که ما در ان بسر مي بريم.

منبع

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 10:8  توسط محمد  |